نويسنده در جشني شرکت کرده بود و در ميان خيمه ها به تماشاي مسابقه تيراندازي و خوردن غذاي محلي مشغول بود . ناگهان دلقکي شروع کرد به تقليد کردن از رفتار او و مردم خنديدند . نويسنده نيز خنديد و او را به قهوه دعوت کرد .
دلقک گفت : به زندگي دل بده . اگر زنده اي بايد دستانت را بجنباني ، بالا و پايين بپري ، سر و صدا کني و با مردم حرف بزني . زيرا زندگي دقيقا نقطه مقابل مرگ است . مرگ يعني تا ابد در يک وضع باقي ماندن . اگر زياد بي سر و صدا باشي ، زنده نيستي .
اولي : من اصلا آمادگي عشق رو ندارم . اصلا در شرايطي نيستم که آمادگي عشق رو داشته باشم .(ذهن استدلالي)
دومي : مي دوني ! وقتي داري با بيژامه ، روي زمين با گوشت کوب گوشت آبگوشت رو له مي کني ! پياز با دستت له مي کني و دهنت پر از سبزي هست ! اصلا آمادگي يک مهمون باپرستيژ و با کلاس رو نداري ! عشق در مي زنه مي ياد تو ! تو هر قدر که بگي ببخشيد آمادگي ندارم عشق کنگر مي خوره لنگر مي ندازه ! عشق کاري به بيژامه تو نداره !
پس هميشه آماده باش !
و وقتي بهترين لباس رو پوشيدي ، غذا درست کردي ! و منتظري آماده چشم به در دوختي ! نمي ياد !
پس صبر داشته باش !
عشق يک مهمون ناخونده هست . هميشه خونه خودت رو براي يک مهمون ناخونده آماده کن و وسايل پذيرايي آماده داشته باش ! چون عشق کاري به بيژامه تو نداره !
هميشه آماده باش ! (دل)
لبخند هم يادت نره چون ممکنه هر کسي عاشق لبخند تو بشه ! 
روحي در درون توست که به لمس ستارگان تواناست.
نيرويي در توست که مي تواند به هدفهايت برساندت.
و روياهايت را جامه حقيقت بپوشاند.
از سرزنش ديگران و رقابت و تصميم هاي نادرست، بيم به خود راه مده.
از هر تجربه بايد دانشي اندوخت.
به خود ايمان داشته باش و با اطمينان پيش رو.
با اين باور که شايستگي خود را نشان دهي،
درست همان گونه که آفريده شده اي.
تا وجودي يگانه باشي.


